نمایشنامه و فیلمنامه

«قوس فروپاشی»: چرا اوریپید قهرمان را از اوج به نیستی می‌برد؟

۱۴۰۵/۰۷/۲۶ · 11 بازدید
«قوس فروپاشی»: چرا اوریپید قهرمان را از اوج به نیستی می‌برد؟

یعنی هر بار که از «قوس شخصیت» حرف می‌زنیم، تصویری که در ذهنِ بیشتر نویسنده‌ها شکل می‌گیرد یک خطِ بالارونده است: قهرمان از جایی پایین آغاز میکند، موانع را می‌شکند و در پردهٔ سوم به نسخهٔ بهتری از خودش تبدیل می‌شود. این الگو چنان تکرار شده که گاهی تنها شکلِ ممکنِ روایت به نظر می‌رسد. کافی است سه نمایشنامهٔ اوریپید را کنارِ هم بگذاریم تا ببینیم تراژدی یونانی دقیقاً برعکس کار می‌کند: از اوج به نیستی، از شکوه به خاکستر. و این مسیرِ نزولی نه یک تلخیِ تصادفی، بلکه مهندسیِ حساب‌شده‌ای است برای تولیدِ معنایی که قوسِ صعودی از تولیدش ناتوان است.

چرا تراژدی از بالا شروع می‌شود

ارسطو در فصل سیزدهمِ «فن شعر» قاعده‌ای می‌گذارد که تا امروز چارچوبِ تراژدی را تعیین کرده است: دگرگونیِ بختِ قهرمان باید از خوشبختی به بدبختی باشد و این دگرگونی نه از شرارت، بلکه از یک خطای بزرگ (هامارتیا) برخیزد. استدلالِ او روان‌شناختی است، نه اخلاقی. اگر آدمِ بدکار سقوط کند، تماشاگر احساسِ رضایت می‌کند و ترحمی در کار نیست. اگر نیک‌مردی به اوج برسد، لذت می‌بریم، اما این لذت چیزی را در ما پاک نمی‌کند. تنها در حالتِ سوم است که دو هیجانِ متضاد هم‌زمان فعال می‌شوند: ترحم برای رنجِ ناشایست، و هراس از آن‌جا که می‌بینیم قهرمان «مثلِ ما» است و همان خطا در ما هم هست.

به این باید یک عاملِ فنی را افزود. تماشاگرِ آتن می‌دانست مده‌آ فرزندانش را می‌کشد و پنتئوس تکه‌تکه می‌شود؛ اسطوره پیش از ورودِ او به تئاتر، پایانش را لو داده بود. اوریپید از همین دانستن، ابزار می‌سازد. تعلیق جای خود را به دلشوره می‌دهد و هر شوخی، هر امید و هر آشتیِ کوتاه در میانهٔ نمایش، بارِ سنگین‌تری بر دوشِ پایان می‌گذارد. در قوسِ صعودی، تماشاگر منتظرِ «آیا موفق می‌شود؟» است؛ در قوسِ نزولی، منتظرِ «کِی می‌فهمد که دیگر دیر شده؟».

سه نمایشنامه، سه شکلِ متفاوتِ سقوط

اوریپید در ۴۱۵ پیش از میلاد یک سه‌گانهٔ به‌هم‌پیوسته («الکساندر»، «پالامدس» و «زنانِ تروا») را روی صحنه برد و جایزهٔ نخست را گرفت؛ از آن سه، تنها «زنانِ تروا» کامل به ما رسیده است. اما سه‌گانهٔ واقعیِ او برای نویسندهٔ امروز، سه نمایشنامه‌ای است که سه سازوکارِ متفاوتِ فروپاشی را نشان می‌دهند:

  • «مده‌آ» (۴۳۱ پ.م): سقوط از درونِ پیروزی. نمایش جایی آغاز می‌شود که افسانه معمولاً تمام می‌شود؛ جیسون از سفرِ آرگو بازگشته، صاحبِ نام و جایگاه است و می‌خواهد با دخترِ کرئون ازدواج کند. اوریپید قهرمان را در اوجِ امنیت می‌نشاند و بعد نشان می‌دهد که همان اوج، زندان است.
  • «هیپولیتوس» (۴۲۸ پ.م): سقوط از راهِ سکوت. تراژدی نه از انتخابِ یک قهرمان، بلکه از سکوتِ جمعی زاده می‌شود: فدره، دایه و هیپولیتوس هر سه حقیقتی را پنهان می‌کنند و هر سکوت، گره را محکم‌تر می‌کند. اینجا فروپاشی حاصلِ توطئه نیست؛ حاصلِ «نگفتن» است.
  • «باکخای»: سقوط از انکار. پنتئوس، شاهِ جوانِ تِب، بخشِ غیرعقلانیِ زندگی را انکار می‌کند و دیونیزوس را به رسمیت نمی‌شناسد. جالب آن‌که اوریپید سقوطِ او را با کنجکاوی پیش می‌برد: پنتئوس برای جاسوسی خود را به جامهٔ زنانه می‌پوشد و همان‌جا نابود می‌شود. قهرمان به دستِ چیزی می‌افتد که خودش اصرار داشت وجود ندارد.

«من آن زنی بودم که بر تختِ شاهی می‌نشست؛ اکنون کنیزِ کسی‌ام که خود کنیززاده بود.» — هکوبا در «زنانِ تروا» (ترجمهٔ آزاد). این یک جمله، تمامِ اقتصادِ قوسِ نزولی است: نمایشِ فاصلهٔ میان دو وضعیت، در کوتاه‌ترین شکلِ ممکن.

ابزارها: از پریپتیا تا خدایِ پایانِ نمایش

سقوط در تراژدی یونانی نتیجهٔ یک حادثه نیست، برآیندِ چند سازوکارِ کنارِ هم است. پریپتیا چرخشِ ناگهانیِ وضعیت است؛ آناگنوریسیس لحظهٔ شناسایی و دانستن. اوریپید این دو را معمولاً دیر و هم‌زمان به کار می‌گیرد: قهرمان دقیقاً وقتی حقیقت را می‌فهمد که دیگر هیچ کاری نمی‌تواند بکند. آگاهی نه نجات می‌آورد و نه جبران؛ فقط معنا می‌سازد.

ابزارِ سوم، گزارشِ پیام‌آور است. خشونت روی صحنه نمایش داده نمی‌شود، بلکه روایت می‌شود؛ قتلِ فرزندانِ مده‌آ پشتِ درِ بسته رخ می‌دهد و ما فقط فریادها را می‌شنویم. این انتخاب نه از سانسور، بلکه از درکِ تأثیر می‌آید: تخیلِ تماشاگر از هر صحنهٔ بازسازی‌شده هولناک‌تر است. ابزارِ چهارم، خدایِ پایانِ نمایش است. در «مده‌آ»، ارابهٔ هلیوس او را از صحنه بیرون می‌برد؛ اما این مداخله برای نجات نیست، برای بستنِ پرونده است. هیچ آشتی‌ای رخ نمی‌دهد و تماشاگر با صحنهٔ نابرابری ترک می‌شود که تا آخرین ثانیه ادامه دارد.

قوس صعودی در برابر قوس نزولی

مرحلهقوس صعودیقوس نزولی (تراژدی)
نقطهٔ شروعقهرمان در موقعیتِ کم‌بهاقهرمان در اوجِ قدرت و آبرو
محرکفرصت یا تهدیدی از بیرونترکی از درونِ شخصیت و دلِ همان اوج
میانهکسبِ مهارت، متحدان، پیشرفتخطاهای کوچک، هشدارهای نادیده، امیدهای کوتاه
نقطهٔ بی‌بازگشتبزرگ‌ترین شکست، نزدیک به پایانپریپتیا و شناسایی، وقتی دیگر دیر است
پایانپاداش، پیوند، بازگشتویرانی، تنهایی، آگاهیِ بی‌فایده
واکنشِ مخاطبرضایت و الگوگیریترحم و هراس

چگونه یک فروپاشی را بدونِ یکنواختی بنویسیم

خطرِ اصلیِ قوسِ نزولی، تکرار است. اگر قهرمان از دقیقهٔ بیست شروع به بدبخت شدن کند، تماشاگر خسته می‌شود. اوریپید این مشکل را با پنج تکنیک حل می‌کند که برای نمایشنامه‌نویسِ امروز هم کارآمد است:

  1. پس از پیروزی آغاز کن، نه پیش از آن. محرکِ نمایش یک دعوت به ماجراجویی نیست؛ ترکی است که در دیوارِ کاخ افتاده است.
  2. بذرِ سقوط را در همان خصلتی بگذار که اوج را ساخت. جسارتِ مده‌آ همان چیزی است که او را نجات داد و همان چیزی است که او را نابود می‌کند.
  3. امیدهای دروغین را زمان‌بندی کن. هر بیست دقیقه یک پنجرهٔ کوچک باز کن و بعد ببند؛ نفس‌کشیدنِ تماشاگر، فرودِ بعدی را عمیق‌تر می‌کند.
  4. آگاهی را دیر بده. اگر قهرمان زود بفهمد، می‌تواند نجات یابد و درام به تعلیقِ معمولی تبدیل می‌شود.
  5. خشونت را روایت کن، نه نمایش. گزارشِ پیام‌آور به تخیلِ مخاطب اختیارِ کامل می‌دهد؛ چیزی که هیچ جلوهٔ ویژه‌ای نمی‌تواند بخرد.

نتیجه‌گیری

قوسِ نزولی نشانهٔ بدبینی نیست؛ ابزاری اخلاقی است. تراژدی یونانی به تماشاگر نمی‌گوید که بخت بد است، می‌گوید که بخت، ملکِ طلقِ کسی نیست. اوریپید با بردنِ قهرمان به بالاترین نقطه و سپس بازکردنِ گره‌های زیرِ پای او، کاری می‌کند که قوسِ صعودی هرگز نمی‌تواند: او تماشاگر را وادار می‌کند به کسی دل ببندد که دارد اشتباه می‌کند. و همین است که این مسیرِ نزولی، برخلافِ ظاهرش، پرکشش‌ترین شکلِ روایت باقی مانده است. برای نویسندهٔ امروز، درس ساده اما گران است: اوج را ارزان به دست نده، و سقوط را با امیدهای کوچک بشکن.

اگر نمایشنامه‌ای با قوسِ نزولی در دستِ کار داری و می‌خواهی مطمئن شوی هر صحنه باری بر دوشِ پایان می‌گذارد، می‌توانی پیش‌نویس را در نویسپار (nevispar.ir) بسنجی و ساختارِ آن را پیش از بازنویسی محک بزنی. متن‌های تحلیلیِ بیشتر دربارهٔ شخصیت‌پردازی و ساختارِ روایت در بلاگ نویسپار در دسترس است.
نوید
نویسنده
نوید

من نوید هستم؛ عاشق نویسندگی و کتاب‌خونی. همیشه دوست داشتم کتاب بنویسم، حالا با نویسپار خیلی خیلی کتاب می‌نویسم.

← بازگشت به بلاگ