نویسندگان بزرگ

بورخس و هزارتوی داستان: چرا داستان‌های کوتاه او تمام‌شدنی نیستند

۱۴۰۵/۰۶/۳۱ · 41 بازدید
بورخس و هزارتوی داستان: چرا داستان‌های کوتاه او تمام‌شدنی نیستند

راستش «خورخه لوئیس بورخس» (۱۸۹۹–۱۹۸۶) در سال ۱۹۴۱ مجموعهٔ «باغِ دوشاخه‌ها» را منتشر کرد و چهار سال بعد آن را با «صناعات» در کتابی به نام «فیکسیونس» کنار هم گذاشت؛ همان کتابی که امروز بسیاری آن را نقطهٔ چرخش داستان کوتاه مدرن می‌دانند. با این‌همه، خودش هیچ رمانی ننوشت و بی‌تعارف می‌گفت حوصلهٔ ساختن شخصیت‌های روان‌شناختی و روایت‌های چندصدصفحه‌ای را ندارد.

نتیجهٔ این بی‌میلی، چیزی شد که خودش یک امکان تازه در ادبیات ساخت: داستانی کوتاه‌تر از آنکه بخواهد کسی را معرفی کند، اما چنان پُر که کار خواننده تازه بعد از نقطهٔ پایانی شروع میشود. در ادامه به سراغ شگردهایی می‌رویم که بورخس را از یک نویسندهٔ بوئنوس‌آیریسی به یک ساختار فکری ماندگار تبدیل کردند.

هزارتو به جای پیرنگ

در داستان‌های بورخس، هزارتو نه یک مکان ترسناک، بلکه غالباً یک ساختار هست. در «باغِ دوشاخه‌ها» می‌فهمیم که رمان ناتمامِ «تسویی پن» چیزی جز یک هزارتو نیست: کتابی که در آن همهٔ سرنوشت‌های ممکن یک آدم به‌طور هم‌زمان و منشعب نوشته شده‌اند. جملهٔ کلیدی داستان — «باغِ دوشاخه‌ها را برای آیندگان، اما نه همهٔ آیندگان، به‌جا می‌گذارم» — تعریف تازه‌ای از زمان می‌دهد: زمان به‌جای خط، به شکل شبکه‌ای از انتخاب‌ها تصور می‌شود.

«کتابخانهٔ بابل» افراطی‌ترین نسخهٔ همین ایده است: کیهانی از اتاق‌های شش‌ضلعی که هر کتاب ممکن را در خود دارد، از جمله کتابِ کتابها و نیز فهرست‌های بی‌پایانِ کتاب‌هایی که وجود ندارند. بورخس با لحن آرام و دقیقِ یک گزارش‌نویس، بی‌نهایت را به اتاقی ساده تبدیل می‌کند. در نقطهٔ مقابل، «خانهٔ آستریون» همان هزارتو را از زبان خودِ مینوتاور روایت می‌کند؛ نتیجه این است که خواننده در پایان، هم با هیولا همدل شده و هم در همان لحظه رهایش می‌کند.

مقاله به‌جای داستان: ارجاع ساختگی و پانویسِ دروغین

بورخس مرز میان نقد و روایت را عملاً لغو کرد. «پیر مِـنار، نویسندهٔ دن‌کیشوت» ظاهراً نقدی است بر آثار نویسنده‌ای که هرگز وجود نداشته؛ مردی که تصمیم می‌گیرد دن‌کیشوت را واژه‌به‌واژه بازنویسی کند و بیمعنی‌ترین بخشِ ماجرا این است که متن دوم، به شیرینیِ متن اول نیست. جملهٔ سرراست داستان این است که معنای هر جمله به تاریخش بسته است، و بورخس این ادعا را در قالب طنزی خشک به خواننده تحمیل می‌کند.

«تِلون، اوکبار، اُربیس ترتیوس» تا مرحلهٔ بعد می‌رود: کتابی که ظاهراً دانشنامهٔ جهانی خیالی را توصیف می‌کند، آرام‌آرام بر واقعیت مسلط می‌شود و تاریخ زمین را عوض می‌کند. شگردهای فنی‌ای که بورخس در این داستان‌ها به کار می‌گیرد، امروز به یک جعبه‌ابزار کامل تبدیل شده‌اند:

  • ارجاع به منابع ساختگی، به‌شکلی که خواننده نتواند واقعی بودنشان را بی‌زحمت تشخیص دهد
  • پانویس‌هایی که محتوای اصلی را کامل می‌کنند و روایت را چند لایه می‌کنند
  • فهرست‌های ناتمام و آثار گم‌شده، برای ساختن حسِ وجودِ چیزی بیرون از متن
  • روایت قاب: داستانی که به‌جای نقلِ مستقیم، از زبان پیدا کردنِ یک دست‌نویس یا گزارش نقل می‌شود
  • شخصیت‌های کم‌گوشت‌ولاغر، چون ارزش اصلی در ایده است نه در بیوگرافی

آینه، دوگانه و معمای «من»

تصویر آینه در آثار بورخس هرگز تزئینی نیست؛ مایهٔ وحشت است. در «خرابه‌های مدور» مردی در معبدی ویران می‌خوابد تا با خواب دیدن، انسان تازه‌ای بسازد. داستان تا آخر با آرامش پیش می‌رود تا در چند سطر آخر بفهمیم خودِ رؤیاساز هم ساختهٔ خواب کسِ دیگری است. این پایان، تمام داستان را به یک پرسش تبدیل می‌کند، نه به یک پاسخ.

«جنوب» نمونهٔ درخشان دیگری است: دو مرگ موازی، دو تفسیر ناسازگار، و متنی که تصمیم نهایی را به خواننده وا می‌گذارد. حتی در قطعهٔ کوتاه «بورخس و من» نویسنده میان «منِ زندگی‌کننده» و «منِ کاغذی» شکافی می‌اندازد که پر نمی‌شود. خودش هم در جایی نوشته است:

زمان رودی است که مرا با خود می‌برد، اما خودِ من آن رودم؛ زمان مادهٔ وجودِ من است.

همین درهم‌آمیختگی هویت و زمان است که باعث می‌شود داستان‌های کوتاهش مثل معادله‌هایی رفتار کنند که هر بار با خواندن دوباره جوابشان اندکی تغییر می‌کند.

پلیسی که حل نمی‌شود

بورخس شیفتهٔ چسترتون و استیونسون بود و داستان پلیسی را «ژانر عقلانی» می‌دانست. اما در «مرگ و قطب‌نما» این ژانر را درونی می‌کند: کارآگاه لونروت الگوی قتل‌ها را کابالیستی می‌بیند و دقیقاً به همین دلیل به چهارمین قربانی تبدیل می‌شود. منطق کارآگاه، خودش دام است؛ عقل جای نجات، ابزار گرفتاری می‌شود. بورخس کمی بعد از انتشار «باغِ دوشاخه‌ها» گفت کتاب را ناشر رد کرده، چون نتوانسته‌اند بفهمند داستان پلیسی است یا رسالهٔ متافیزیک — و درست همین بلاتکلیفی، امضای اوست.

داستانمجموعهشگرد محوری
باغِ دوشاخه‌هافیکسیونس (۱۹۴۱)معمای پلیسی و زمانِ منشعب
کتابخانهٔ بابلفیکسیونس (۱۹۴۱)بی‌نهایت و طنز ریاضی
پیر مِـنار، نویسندهٔ دن‌کیشوتفیکسیونس (۱۹۴۴)بازخوانی و ارجاع ساختگی
خرابه‌های مدورفیکسیونس (۱۹۴۴)رؤیا و دوگانهٔ هویتی
الفالف (۱۹۴۹)کاتالوگ‌سازی از امر مطلق
خانهٔ آستریونالف (۱۹۴۹)بازنویسی اسطوره با صدای «دیگری»

چرا نویسندگان بعدی به او برگشتند

اثر بورخس در جاهایی ظاهر می‌شود که کمتر انتظارش را داریم. اومبرتو اکو در «نام گل سرخ» کتابخانه‌ای هزارتویی می‌سازد که صریحاً وامی از «کتابخانهٔ بابل» است. روبرتو بولانیو در «ادبیات نازی در آمریکا» همان شگرد فهرست و ارجاع جعلی را به رمان می‌کشاند. خولیو کورتاسار و گابریل گارسیا مارکز از او یاد گرفتند که ساختار می‌تواند از درون با خواننده بازی کند، و در سنت انگلیسی‌زبان، کسانی مثل نابوکوفِ «آتش رنگ‌پریده»، جین ولف و تد چیانگ مستقیم و غیرمستقیم ادامه‌دهندهٔ راه او هستند.

شاید ملموس‌ترین اثرش اما در جایی باشد که ادبیات نیست: ایدهٔ مسیرهای دوشاخه‌ای که خواننده انتخاب می‌کند، بعدها به الههٔ راهنمای روایت‌های تعاملی، بازی‌های ویدیویی و داستان‌های هایپرلینکی تبدیل شد. عنوان «باغِ دوشاخه‌ها» امروز در فضای نقد روایت تعاملی، اسم یک مفهوم است، نه فقط عنوان یک داستان.

از کجا شروع کنیم؟

بورخس نویسندهٔ دشواری نیست، اما خواندنش مهارت خاصی می‌خواهد. اگر می‌خواهید وارد جهان او شوید، این مسیر کوتاه را امتحان کنید:

  1. با «جنوب» آغاز کنید؛ کوتاه، انسانی و کم‌هزارتوتر از بقیه.
  2. بعد «خرابه‌های مدور» را بخوانید و به سه سطر آخرش دقت کنید، نه به کل داستان.
  3. سراغ «باغِ دوشاخه‌ها» بروید و ساختار زمانی‌اش را روی کاغذ بنویسید.
  4. «کتابخانهٔ بابل» را بلند بخوانید؛ ریتم گزارش‌گونه‌اش بخشی از معناست.
  5. هفته‌ها بعد همان داستان‌ها را دوباره بخوانید؛ تغییر تفسیر شما، خودش بخشی از تجربهٔ بورخس است.

نکتهٔ آخر اینکه بورخس را نباید با معیار رمان سنجید. او به‌جای ساختن آدم‌ها، جهان‌هایی کوچک و کامل می‌سازد که در چند صفحه جا می‌شوند و در ذهن خواننده بی‌نهایت می‌مانند. همین است که بعد از هشتاد سال، داستان‌هایش هنوز تمام نشده‌اند؛ فقط جای دیگری ادامه پیدا می‌کنند: در ذهن کسی که آن‌ها را خوانده است.

ایدۀ هزارتویی بورخس یادآور همان چیزی است که نوشتن را از فهرست‌سازی جدا می‌کند: ساختاری که خواننده را در خودش نگه دارد. اگر سرِ نوشتن کتابی دارید که ذهنتان سال‌ها با آن درگیر بوده، می‌توانید ساختار اولیه‌اش را با نویسپار (nevispar.ir) شکل بدهید و پیش از غرق شدن در جزئیات، اسکلت روایت را ببینید. نمونه‌های بیشتر هم در بلاگ نویسپار در دسترس است.
نوید
نویسنده
نوید

من نوید هستم؛ عاشق نویسندگی و کتاب‌خونی. همیشه دوست داشتم کتاب بنویسم، حالا با نویسپار خیلی خیلی کتاب می‌نویسم.

← بازگشت به بلاگ