نویسندگان بزرگ

«زمان چرخشی» در ادبیات آمریکای لاتین: مارکز، فوئنتس و سه دههٔ هم‌زمان

۱۴۰۵/۰۷/۲۷ · 3 بازدید
«زمان چرخشی» در ادبیات آمریکای لاتین: مارکز، فوئنتس و سه دههٔ هم‌زمان

راستش «صد سال تنهایی» با جمله‌ای آغاز میشود که در آن سه زمان هم‌زمان نفس می‌کشند: سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، در آستانهٔ اعدام، بعدازظهری دور در کودکی را به یاد می‌آورد که پدرش او را برای دیدن یخ برد. خواننده در همان خط نخست، هم در آیندهٔ مرگ ایستاده، هم در گذشتهٔ کشف یخ، و هم در لحظهٔ اکنونِ یادآوری. این خرقِ عادت، امضای مشترک شماری از نویسندگان آمریکای لاتین است: زمانی که خطی نیست، دایره‌ای و تُودرتوست.

پرسش این مقاله فنی است، نه تاریخی: با چه ابزارهایی یک رمان می‌تواند خواننده را در سه دههٔ متفاوت هم‌زمان ساکن کند، بی‌آنکه او را سردرگم یا از متن دور کند؟ دو مسیر متفاوت را می‌کاویم؛ یکی چرخهٔ اسطوره‌ایِ مارکز و دیگری معماری لایه‌ایِ فوئنتس.

سه دهه در یک جمله: نحوِ زمان در مارکز

در ماکوندو، زمان جلو نمی‌رود؛ دور خودش می‌چرخد. نام‌ها نسل به نسل تکرار می‌شوند، خطاها هم؛ و طومارهای مِلکیادس از پیش نوشته شده‌اند. راوی از نقطه‌ای سخن می‌گوید که کل ماجرا برایش سپری شده هست. به همین دلیل، جملهٔ آغازین می‌تواند آینده را به گذشته بدوزد: مرگ در آیندهٔ شخصیت رخ می‌دهد، اما نسبت به لحظهٔ روایت، واقعه‌ای گذشته است.

«سال‌ها بعد، در برابر جوخهٔ اعدام، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا بعدازظهرِ دوری را به یاد آورد که پدرش او را برای دیدن یخ برد.» — گابریل گارسیا مارکز، «صد سال تنهایی» (ترجمهٔ نزدیک به متن)

نتیجهٔ این نحو، جابه‌جایی منبع دلهره است: خواننده دیگر نمی‌پرسد «بعد چه می‌شود؟»، می‌پرسد «چگونه به این‌جا رسیدیم؟». تعلیق از آینده به گذشته منتقل می‌شود. مارکز در همان صفحه‌های نخست طاعون بی‌خوابی را هم وارد می‌کند؛ بیماری‌ای که آدم‌ها را از خاطره محروم می‌کند و نشان می‌دهد سوختِ این زمانِ چرخشی، حافظه است، نه تقویم. همین‌جاست که رئالیسم جادویی از ترفند سبکی فراتر می‌رود و در خدمت معماری زمان قرار می‌گیرد.

فوئنتس: زمان به‌مثابه نسخهٔ چندلایه

کارلوس فوئنتس مسیر دیگری می‌رود. او زمان را دایره نمی‌کند؛ آن را مثل نسخه‌های روی‌هم‌افتادهٔ یک دست‌نوشته می‌چیند. در «مرگ آرتمیو کروز» (۱۹۶۲) مردی در بستری در مکزیکوسیتی آرام‌آرام می‌میرد و در همان حال، دهه‌ها تاریخ مکزیک — انقلاب، زمین، قدرت — از دل همین حالِ کوتاه سر برمی‌آورند.

سه ضمیر، سه دهه

سازوکار فوئنتس در این رمان صرفاً پرش زمانی نیست؛ تغییر ضمیر است. بخش‌هایی با «من» روایت می‌شود (اکنونِ احتضار)، بخش‌هایی با «او» (گذشتهٔ رویدادها) و بخش‌هایی با «تو» (خطابی به خودِ آینده یا نسخه‌ای دیگر از شخصیت). هر ضمیر، زمان دستوری و ریتم خودش را می‌آورد. خواننده بدون در دست داشتن جدول زمانی، از لحن می‌فهمد کجاست؛ و این نکتهٔ کلیدی است: زمان با صدا شناسایی می‌شود، نه با تاریخ.

از «آئورا» تا «ترا نوسترا»

فوئنتس پیش‌تر در «آئورا» (۱۹۶۲) روایت را به دوم‌شخص سپرده بود تا خواننده خود را درون کابوسی بیابد که گذشته و آینده در آن یکی شده‌اند. بعدها در «ترا نوسترا» (۱۹۷۵) این لایه‌بندی را به تاریخ کشاند: اسکوریال به‌عنوان مکانی که فیلیپ دوم، دانشجوی امروزی و چهره‌های اسطوره‌ای در آن هم‌زمان حاضرند. در جستار «رمان جدید آمریکای لاتین» هم صریحاً از رمانی دفاع کرد که خودِ زمان را به پرسش می‌گیرد.

چرا خواننده رها نمی‌شود؟

چنین ساختاری به‌سادگی می‌تواند به آشفتگی بدل شود. آنچه این دو رمان‌نویس را از دام نجات می‌دهد، چهار تصمیم فنی است:

  • لنگر حسی: یخ، سرما، بوی گیاه، زخمی روی بدن؛ تصویری ملموس که هر بار لایه‌های زمانی را به هم می‌دوزد.
  • تکرار نشانه‌دار: نام، شیء یا جمله‌ای مشخص که با هر بازگشت معنای تازه‌ای می‌گیرد و خواننده را در مسیر نگه می‌دارد.
  • قرارداد روشن با خواننده: در همان صفحات نخست معلوم می‌شود قواعد بازی چیست؛ بعد از آن، هر پیچیدگی «بازی» است، نه «خطا».
  • حذف قیدهای راهنما: زمان از دل صحنه و لحن فهمیده می‌شود، نه از عبارتی مثل «سه سال بعد».

به این فهرست می‌توان «پیش‌گویی» را هم افزود؛ وقتی سرنوشتِ شخصیت از پیش اعلام می‌شود، ذهن خواننده به‌جای انتظارِ نتیجه، به تماشای مسیر می‌نشیند و همین تماشا کردن او را نگه می‌دارد.

دو مسیر، یک هدف

هر دو نویسنده خواننده را هم‌زمان در چند دهه ساکن می‌کنند، اما با منطقی متفاوت:

محورگابریل گارسیا مارکزکارلوس فوئنتس
شکل زماندایره و چرخهٔ نسل‌هالایه‌های هم‌زمان، نسخه‌های روی‌هم
جایگاه راویدانای کلِ آینده‌نگر، در نقطه‌ای پس از پایانراوی متغیر با ضمیرهای من/تو/او
ابزار مسلطپیش‌گویی، تکرار نام، حافظهٔ جمعیبرش‌های موازی، تغییر ضمیر و لحن
حس نهایی در خوانندهقضا و قدر؛ تکرار محتومکابوس و جست‌وجو؛ هویتی تکه‌تکه
نمونهٔ شاخص«صد سال تنهایی» (۱۹۶۷)«مرگ آرتمیو کروز» (۱۹۶۲)

جنس تعلیق هم متفاوت است: مارکز خواننده را با وعدهٔ فاش شدن نگه می‌دارد (طومارها بالاخره خوانده می‌شوند)، فوئنتس با معمای هویت (این صدای «تو» از کیست؟).

نتیجه‌گیری: زمان ابزار است، نه ظرف

هیچ‌کدام از این دو تجربه از سرِ تفنن شکل نگرفته است. قاره‌ای با تاریخ چندلایه — پیش از کلمب، استعماری، مدرن — زمانِ خطی را نابسنده می‌بیند و رمان ناچار است این نابسندگی را در فرم بازتاب دهد. درس عملی برای نویسنده اما ساده است: پیش از شکستن زمان، دستگیره بساز. یک شیء، یک بو، یک نامِ تکرارشونده کافی است تا خواننده میان دهه‌ها رفت‌وآمد کند و هرگز بیرون نیفتد. زمان چرخشی وقتی کار می‌کند که خواننده همیشه جایی برای آویزان شدن داشته باشد؛ مارکز و فوئنتس همین آویز را در اولین صفحه‌ها به دست او می‌دهند و بعد آزادش می‌گذارند.

اگر می‌خواهید ساختار زمانیِ روایت خودتان را پیش از نوشتن کامل بسنجید، می‌توانید پیش‌نویس را در نویسپار (nevispar.ir) بسپارید تا نظم لایه‌ها و لنگرهای زمانی‌اش بررسی شود. نمونه‌های بیشتری از تحلیل ساختار روایت در بلاگ نویسپار در دسترس است.
خانم نیک‌نام
نویسنده
خانم نیک‌نام

سلام من نیک‌نام هستم، عاشق کتاب خوندن هستم و با بقیه راجع به کتاب خیلی صحبت می‌کنم. خوشحالم که در نویسپار هستم چون بچه‌های نویسپار اهل کتاب هستند و قدر کتاب را می‌دونند.

← بازگشت به بلاگ