شخصیت‌پردازی

«ضدقهرمان بدون توجیه»: درس‌های ریچارد سوم برای خلق شخصیتی جذاب اما غیرقابل‌دفاع

۱۴۰۵/۰۷/۳۰ · 8 بازدید
«ضدقهرمان بدون توجیه»: درس‌های ریچارد سوم برای خلق شخصیتی جذاب اما غیرقابل‌دفاع

مردی که پیش از آغاز نمایش، خودش را محکوم می‌کند

راستش ریچارد سوم پیش از آن‌که پردهٔ اول تمام شود، در یک سخن‌رانی تنها با تماشاگر می‌ایستد و چیزی می‌گوید که تقریباً هیچ شخصیت بدی در ادبیات امروز جرئت گفتنش را ندارد: «من بر آنم که ثابت کنم تبهکارم.» نه اشاره‌ای به کودکیِ زخم‌خورده، نه پدری سرد، نه ترومایی که رفتارش را ببخشد. شکسپیر بلافاصله تمام درهای همدلی ارزان را به روی ما می‌بندد و با این کار دقیقاً برعکس آنچه انتظار داریم عمل می‌کند: ما را می‌خکوب می‌کند.

این حرکت، هستهٔ همان چیزی است که امروز می‌توانیم اسمش را «ضدقهرمان بدون توجیه» بگذاریم. شخصیتی که انگیزه‌اش را می‌فهمیم، اما هیچ روایتی برای تبرئه‌اش در اختیار ما نیست. هدف این مقاله عبور از تحسین صرف isn't؛ قرار است تکنیک‌های اجرایی این الگو را بیرون بکشیم.

شفافیت به‌جای همدلی: چرا اعتراف جذاب است

جذابیت ریچارد از پنهان‌کاری نمی‌آید، از بی‌پرده‌گویی می‌آید. او نقشه‌هایش را روی صحنه می‌چیند، در حضور ما نقش بازی می‌کند و هم‌زمان می‌گوید که دارد نقش بازی می‌کند. تماشاگر به حلقهٔ درونی راز او راه می‌یابد و همین دسترسی، نوعی صمیمیت می‌سازد؛ صمیمیتی که هیچ ارتباطی با تأیید اخلاقی ندارد.

این همان تفاوت کلیدی با ضدقهرمانِ «توجیه‌شده» هست. وقتی نویسنده پشت شخصیت می‌ایستد و برای هر جنایتش یک دلیل قربانی‌وار می‌تراشد، خواننده حس می‌کند دارد فریب می‌خورد. اما وقتی شخصیت خودش بار اخلاقی کارش را به دوش می‌کشد، خواننده احساس نمی‌کند کسی دارد او را بازی می‌دهد. همان‌جا آزاد است که هم لذت ببرد و هم قضاوت کند.

«جذابیت ضدقهرمان از نسبتِ فهمیدن و بخشیدن برمی‌آید؛ اگر این دو را برابر کنید، شخصیت خنثی میشود.»

وقتی توجیه، شخصیت را خالی می‌کند

بیایید به نمونه‌های امروزی نگاه کنیم. والتر وایت در فصل‌های نخست Breaking Bad یک توجیه تقریباً بی‌نقص دارد: بیماری، بدهی، خانواده. اما وینس گیلیگان و تیمش خیلی زود این توجیه را از زیر پایش می‌کشند؛ تا جایی که خود والتر در فصل پایانی اعتراف می‌کند برای خانواده‌اش این کارها را نکرده، برای لذت کرده. لحظه‌ای که توجیه فرو می‌ریزد، شخصیت به اوج می‌رسد.

مقایسه کنید با ایاگو در اتللو. او انگیزه‌ای می‌آورد («کسی را جای من گماشتند»)، اما خود شکسپیر آن را آن‌قدر مبهم و ناکافی رها می‌کند که منتقدان قرن‌ها دربارهٔ «انگیزهٔ ایاگو» بحث کرده‌اند. این ابهام یک نقص نیست؛ سازوکار جذابیت است. شخصیتِ کاملاً توضیح‌داده‌شده، بسته و بی‌خطر می‌شود؛ شخصیتِ توضیح‌نداده‌شده فضای فکر ما را اشغال می‌کند.

چهار تکنیک برای ساختن شروری که دفاع از او ممکن نیست

  1. انگیزه را قابل فهم کنید، نه قابل بخشش. خواننده باید بفهمد شخصیت چه می‌خواهد؛ لازم نیست بپذیرد که حق دارد. ریچارد قدرت می‌خواهد و این را صریح می‌گوید. فهمیدنِ خواسته، چیزی نیست که ما را راضی کند به تأییدِ روش.
  2. اعتراف را به شخصیت بدهید، نه راوی. درونی‌ترین لحظه‌ها را به خود شخصیت بسپارید. تک‌گویی، دفتر خاطرات، یا جملهٔ صریحی که فقط خواننده می‌شنود، همان چیزی است که فاصلهٔ اخلاقی را حفظ می‌کند و صمیمیت را می‌سازد.
  3. هوش را جای اخلاق بگذارید. جذابیت ریچارد در زیرکیِ اجرایی اوست: چطور دیگران را می‌چرخاند، چطور لحن عوض می‌کند. خواننده لذتِ تماشای یک ذهن کارآمد را می‌برد، حتی وقتی محصولِ آن ذهن ویرانی است.
  4. یک قربانیِ بی‌گناه در مرکز داستان بگذارید. شکسپیر در برابر ریچارد، زنانِ سوگوار و کودکان را می‌نشاند. حضور این صداها اجازه نمی‌دهد خواننده فراموش کند که این جذابیت هزینه دارد.

مرزِ باریک: غیرقابل‌دفاع، اما غیرقابل‌باور نه

اینجا نقطه‌ای است که بسیاری از نویسندگان می‌لغزند. «بدون توجیه» به معنای «بدون منطق» نیست. شخصیت باید در جهانِ خودش منسجم بماند؛ اگر بی‌دلیل، بی‌هدف و بی‌الگو باشد، خواننده نه لذت می‌برد و نه قضاوت می‌تواند بکند و رابطه قطع می‌شود.

ضدقهرمان بدون توجیهضدقهرمان توجیه‌شده
خواسته‌اش روشن است، روشش محکومخواسته و روش هر دو تبرئه می‌شوند
خواننده در تصمیم اخلاقی شریک استخواننده به تماشاچیِ بی‌اختیار تبدیل می‌شود
ابهام در انگیزه، منبع کشش استتوضیح کامل، شخصیت را می‌بندد
هزینهٔ اخلاقی آشکار و پیگیری‌شدههزینه پنهان یا نسبت‌داده‌شده به دیگران

راه‌حل عملی ساده است: پیش از نوشتن هر صحنه از شخصیت، از خودتان بپرسید «اگر خواننده این صحنه را برای دوستش تعریف کند، دنبال بهانه می‌گردد یا دنبال قضاوت؟» اگر جواب «بهانه» است، احتمالاً زیادی برایش نسخه پیچیده‌اید.

درسی که به متنِ خودتان ترجمه می‌شود

ریچارد سوم نشان می‌دهد که ضدقهرمانِ ماندگار از دلِ سکوتِ نویسنده بیرون می‌آید، نه از دلِ دفاعیاتش. وقتی ما به‌عنوان نویسنده از شخصیت عقب می‌کشیم، خواننده جلو می‌آید؛ هم لذت می‌برد، هم می‌ترسد، هم داوری می‌کند. همین سه‌گانه است که شخصیت را در ذهن مخاطب زنده نگه می‌دارد، بسیار بیشتر از هر پیشینهٔ غم‌انگیزی که برایش بچینیم.

یک تمرین کوچک برای امشب: صحنهٔ معرفی ضدقهرمانِ خودتان را بردارید و هر جمله‌ای را که در آن راوی یا نویسنده سعی می‌کند رفتار او را توضیح دهد حذف کنید. بعد ببینید چه چیزی از شخصیت باقی می‌ماند. اگر چیزی باقی ماند، مادهٔ خام یک شخصیت واقعی را در دست دارید.

اگر می‌خواهید همین تمرین را روی پیش‌نویسِ خودتان اجرا کنید، می‌توانید ساختار فصل‌ها و شخصیت‌های کتابتان را در نویس‌پار (nevispar.ir) بسازید و اجازه دهید نسخه‌های متفاوتی از صحنهٔ معرفی ضدقهرمانتان را در کنار هم ببینید. برای تمرین‌های بیشتر در همین مسیر، سراغ بلاگ نویس‌پار بروید.
نوید
نویسنده
نوید

من نوید هستم؛ عاشق نویسندگی و کتاب‌خونی. همیشه دوست داشتم کتاب بنویسم، حالا با نویسپار خیلی خیلی کتاب می‌نویسم.

← بازگشت به بلاگ