کافکا و ادبیات اگزیستانسیال: از مسخ تا محاکمه
یعنی صفت «کافکایی» امروز چنان همهجا به کار میرود که کمتر کسی به یاد میآورد پشت آن، نویسندهای ایستاده که روزها پروندهٔ کارگران مجروح را در دفتر بیمهٔ حوادث کار پراگ ورق میزد و شبها در دفترچههایش داستان مینوشت. فرانتس کافکا هرگز خود را اگزیستانسیالیست نخواند، او در ۱۹۲۴ مرد، سالها پیش از آنکه این واژه معنای امروزیاش را بگیرد. با اینهمه، اگر ریشههای ادبی مفاهیمی چون بیگانگی، گناه بیجرم، آزادی رعبآور و مسئولیت بیپناه را بجوییم، به همان سه رمان ناتمام و چند داستان کوتاه میرسیم.
سی سال پیش از سارتر و کامو
زمانبندی ساده است، اما روشنگر. «مسخ» در پاییز ۱۹۱۲ نوشته شد؛ «هستی و نیستی» سارتر در ۱۹۴۳ منتشر شد و «افسانهٔ سیزیف» کامو یک سال پیش از آن. در این فاصله، آنچه در فلسفه به قالب مفهوم درآمد، در داستان کافکا از پیش به شکل صحنه وجود داشت. او در پراگِ امپراتوری اتریش-مجارستان میزیست: یهودیِ آلمانیزبان در میان چکها، کارمند یک نهاد بیمه، و فرزند پدری که دوستِ تئاتریاش را در برابر چشمانش «حشره» میخواند. این موقعیت زیسته به رساله تبدیل نشد؛ به تصویر بدل شد.
مسخ: مسئله علت نیست، پیامد است
روایت با یکی از مشهورترین جملههای تاریخ ادبیات آغاز میشود: گرگور سامسا صبحی از خواب بیدار میشود و خود را حشرهای عظیم مییابد. کافکا هرگز نمیگوید چرا. واژهٔ آلمانیای که به کار میبرد، Ungeziefer، نام هیچ حشرهٔ مشخصی نیست؛ تقریباً «جانورِ ناخواسته» معنا میدهد. همین ابهام هستهٔ کار است: پرسش از ماهیت به حاشیه میرود و پرسش از رابطه، مرکز صحنه میشود.
سامسا پیش از مسخ هم چیزی جز نقشهایش نبود؛ نمایندهٔ فروش، نانآور خانه، ضامن بدهی پدر. پس از مسخ، خانواده بهجای سوگ به مدیریت بحران میپردازد: اتاق قفل میشود، غذا سر میرسد، مستأجرها میآیند. گرته، خواهری که ماهها از او نگهداری کرده، در پایان میگوید باید از شرّش خلاص شد؛ کافکا در چند صفحه نشان میدهد انسان تا وقتی سودمند است، انسان است. ترجمهٔ فارسی «مسخ» به دست صادق هدایت از نخستین و ماندگارترین معرفیهای کافکا به ادبیات ماست و همین متن کوتاه، دروازهٔ ورود او شد.
محاکمه: برای محکومشدن، جرم لازم نیست
این رمان با یک اتهام بیموضوع آغاز میشود: کسی به یوزف کا تهمت زده بود، بیآنکه او کار بدی کرده باشد. مأموران میآیند، بازجویی میکنند و او را در جریان عادی روزانهاش رها میکنند؛ دادگاه در اتاقهای زیرشیروانی برگزار میشود. عمیقترین بخش کتاب اما نه در روایت دادگاه، بلکه در تمثیل «در برابر درِ قانون» است: مردی از روستا تمام عمر پشت دری میماند که نگهبانی بر آن ایستاده و در پایان میشنود این در فقط برای تو بود و حالا میبندمش.
کافکا اخلاق را وارونه میکند: گناه نه نتیجهٔ کاری که کردهایم، بلکه شرطی است که در آن زندگی میکنیم. «مسئولیت» همانجا آغاز میشود که کا در نهایت میپذیرد محکوم است، بیآنکه بداند به چه. کنایه این است که کافکا پیش از مرگ از ماکس برود خواست دستنوشتههایش را بسوزاند، اما دوستش اطاعت نکرد؛ انتخابِ یک فرد دیگر بود که «محاکمه» و «قصر» را به دست ما رساند.
چهار پرسش اگزیستانسیال در جهان کافکا
برای دستهبندی مفاهیم، جدول زیر نقطهٔ شروع خوبی است:
| مفهوم | بازتاب در آثار کافکا | نمونهٔ ملموس |
|---|---|---|
| بیگانگی | فرد از بدن و نقشهای خودش جدا میافتد | گرگور سامسا در «مسخ» |
| گناه بیجرم | اتهام پیش از وجود هر جرمی | یوزف کا در «محاکمه» |
| آزادی و انتخاب | انتخاب نکردن هم خودش انتخاب است | مرد روستایی در «در برابر درِ قانون» |
| پوچی و امید | جستوجوی بیپایان، بینتیجه میماند | مسّاحِ نقشهبردار در «قصر» |
کافکا، سارتر، کامو: پرسش مشترک، پاسخ متفاوت
سارتر در نمایشنامهٔ «مگسها» اورِست را وامیدارد آزادیاش را بپذیرد و مسئولیتش را بر دوش بکشد؛ قهرمانی که میداند انتخاب میکند. قهرمانان کافکا چنین شفافیتی ندارند. یوزف کا تا صفحهٔ آخر نمیداند روبهروی چه ایستاده است و بهجای شورش، در انتظار میماند. کامو هم این تفاوت را حس کرده بود؛ در ضمیمهٔ «افسانهٔ سیزیف» کافکا را نویسندهٔ «امیدِ ناامید» میخواند، کسی که جهان را پوچ میبیند اما از پرسیدن دست نمیکشد. قهرمان «بیگانه» او، مِرسو، با آن هوای آفتابیاش، خویشاوند دور یوزف کا در راهروهای نمناک است.
این تأثیر اما در اروپا ماندگار نشد. گابریل گارسیا مارکز نقل میکند که با خواندن «مسخ» فهمید راهی وجود دارد که در آن هیچچیز توضیح داده نمیشود و همهچیز باورپذیر است؛ دری که به «صد سال تنهایی» باز شد. از همینجاست که کافکا از کارمندی گمنام در پراگ به نقطهٔ عطف روایت قرن بیستم بدل میشود.
«از نقطهٔ معیّنی که بگذریم، دیگر بازگشتی نیست؛ همان نقطه را باید رسید.» — فرانتس کافکا
نتیجهگیری: تمرین، نه تشخیص
خواندن کافکا تمرین است، نه تشخیص؛ او راهحل نمیدهد و حتی مسئله را مرتب نمیکند. اگر تکنیک او را برداریم — حذف علت، تعویق معنا، و ساختن پرسشی که هرگز بسته نمیشود — روشن میشود چرا نسلهای پیاپی نویسندگان، از بکت تا کوندرا و موراکامی، سراغش برمیگردند. «مسخ» و «محاکمه» دو ایستگاه یک مسیرند: یکی از دستدادنِ بدن، دیگری از دستدادنِ بیگناهی. و در پایان هر دو، تنها کسی که باقی میماند خواننده است؛ کسی که باید تصمیم بگیرد این پرسشهای بیپاسخ را با خود ببرد یا در همان صفحهٔ آخر جا بگذارد.