کتاب‌خوانی

«کتابی که خواندنش را باید به تعویق انداخت»: چرا شاهکارها در سن خودشان معنا میدهند

۱۴۰۵/۰۸/۱۲ · 0 بازدید
«کتابی که خواندنش را باید به تعویق انداخت»: چرا شاهکارها در سن خودشان معنا میدهند

یعنی در هفده‌سالگی «برادران کارامازوف» را از کتابخانهٔ مدرسه گرفتم، صد صفحه خواندم و بی‌صدا بستمش. سال‌ها گمان می‌کردم مشکل از من بوده است. در سی‌ودوسالگی همان ترجمه را باز کردم و دیدم جمله‌ها هنوز همان جمله‌ها هستند، اما چیزی در من جابه‌جا شده که حالا معنا را می‌سازد. کتاب عوض نشده بود، خواننده عوض شده بود.

این متن دربارهٔ سانسور یا سخت‌گیری ادبی نیست، دربارهٔ یک تصمیم کوچک و کمیاب است: بعضی کتاب‌ها را باید عمداً برای بعد گذاشت. تعویق آگاهانه بخشی از هنر «انتخاب کتاب» است، نه نشانهٔ تنبلی یا کم‌خوانی.

معنا در فاصلهٔ میان متن و زندگی ساخته می‌شود

«تجربهٔ خواندن» چیزی بیش از رمزگشایی واژه‌هاست. متن فقط نیمی از کار را انجام می‌دهد؛ نیم دیگر را حافظه و تجربهٔ زیستهٔ خواننده می‌آورد. هانس روبرت یاوس، نظریه‌پرداز آلمانی، اصطلاح «افق انتظار» را برای همین وضعیت ساخت: هر کس با داشته‌های پیشین خود وارد کتاب می‌شود و معنا در برخورد این افق با جهانِ اثر شکل می‌گیرد.

وقتی رمانی دربارهٔ سوگ می‌خوانید و هنوز کسی را از دست نداده‌اید، جمله‌ها را می‌فهمید ولی وزنشان را حس نمی‌کنید. این تفاوت، تفاوت دانش نیست؛ تفاوت آمادگی است. رمان به‌جای آنکه چیزی بیاموزد، چیزی را که پراکنده در شما هست مرتب میکند — و اگر آن چیز هنوز در شما نباشد، رمان دست‌خالی برمی‌گردد.

شاهکارهایی که زودهنگام خواندنشان گران تمام می‌شود

بعضی کتاب‌ها به بلوغ فرمی و تجربهٔ زیستی هم‌زمان نیاز دارند. چند نمونهٔ روشن:

  • «کوه جادو» توماس مان: رمانی دربارهٔ زمان، انتظار و بیماری که هفت سال اقامت در آسایشگاه را با ضرب‌آهنگی حساب‌شده روایت می‌کند. برای خواننده‌ای که تازه وارد جهان بزرگسال شده، این کندی حوصله‌سربر است؛ برای خوانندهٔ سی‌وپنج‌ساله‌ای که در انتظار و بیماری زیسته، همان کندی به طنزی تلخ بدل می‌شود.
  • «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی: کمتر از صد صفحه دربارهٔ مردی که زندگی متوسطش با یک بیماری فرو می‌ریزد. در بیست‌سالگی، مرگ مفهومی انتزاعی است؛ در چهـل‌سالگی، هر صفحه‌اش آینه است.
  • «خشم و هیاهو» فاکنر: چهار روایت، جریان سیال ذهن و راوی غیرقابل‌اعتماد. اگر خواننده هنوز با فرم رمان مدرن پنجه نرم می‌کند، سردرگمی به‌جای لذت می‌نشیند.
  • «برادران کارامازوف» داستایوفسکی: پرسش‌هایش دربارهٔ آزادی، شر و رنج کودکان است؛ نوجوان معمولاً دنبال داستان است و این پرسش‌ها را به تعویق می‌اندازد.

البته استثنا هم وجود دارد. «صد سال تنهایی» مارکز در هفده‌سالگی هم کار می‌کند، اما در چهـل‌سالگی چیزی دیگر می‌گوید. برخی کتاب‌ها یک لایه دارند و برخی چند لایه؛ لایه‌های عمیق‌تر منتظر تجربهٔ شما می‌مانند.

نشانه‌های اینکه این کتاب هنوز برای شما زود است

پیش از آنکه کتابی را «بد» بنامید، این نشانه‌ها را بررسی کنید:

  • هر چند صفحه به تعداد صفحات باقی‌مانده نگاه می‌کنید، نه به صحنه.
  • شخصیت‌ها را به خوب و بد تقسیم می‌کنید و بیشتر از فرم، دنبال نتیجه هستید.
  • صفحه را می‌خوانید اما تصویری در ذهن نمی‌سازید؛ انگار خلاصه می‌خوانید.
  • رها کردن کتاب را نشانهٔ بی‌سوادی خود می‌دانید، نه ناهم‌زمانی.
  • خلاصهٔ کتاب در ذهنتان جذاب‌تر از خود کتاب است.

هیچ‌کدام از این‌ها ایراد کتاب نیست؛ نشانهٔ این است که شما و کتاب در یک نقطه از زمان ایستاده‌اید.

قاعدهٔ پنجاه صفحه، با یک شرط

قاعدهٔ رایج می‌گوید اگر بعد از پنجاه صفحه کتاب شما را نگرفت، رهایش کنید. شرط مهم این است: رها کردن با پروندهٔ باز. کتاب را به فهرست «بعداً» منتقل کنید و کنارش دو جمله بنویسید؛ چرا کنار گذاشتم و چه چیزی باید در من عوض شود تا برگردم. این یادداشت کوتاه، بعدها به نقشهٔ راه خواندن تبدیل می‌شود.

کتابچرا زودهنگام استنشانهٔ رسیدن
کوه جادوضرب‌آهنگ کند و مفاهیم انتظار و بیماریتجربهٔ یک بیماری یا انتظار طولانی
مرگ ایوان ایلیچمرگ در آن انتزاعی نیستاز دست دادن کسی نزدیک
خشم و هیاهوساختار چندروایتی و زمان شکستهآشنایی با رمان مدرن و راوی غیرقابل‌اعتماد
کتابی که شما را خسته می‌کند، همیشه بد نیست؛ گاهی فقط زودتر از موعد به خانهٔ شما رسیده است.

عادت خواندن را قطع نکنید، مسیرش را عوض کنید

تعویق به معنای توقف نیست. در فاصلهٔ انتظار، کتاب دیگری بخوانید که با آمادگی امروزتان جور باشد؛ همین کار «عادت خواندن» را زنده نگه می‌دارد. خواننده‌ای که در بیست‌سالگی «آنا کارنینا» را رها می‌کند اما همان سال داستان کوتاه می‌خواند، در سی‌سالگی با ذخیره‌ای از تجربه برمی‌گردد.

خواندن دوباره: راه بازپس‌گیری کتاب‌های رهاشده

«خواندن دوباره» تنها راه نیست، اما مؤثرترین است. کتابی که در نوجوانی رها کردید، در بازخوانی دو چیز می‌دهد: نخست، سنجش فاصلهٔ خودتان با آن آدمِ سابق؛ دوم، کشف چیزهایی که آن‌موقع از چشم افتاده بود. همین بازخوانی نشان می‌دهد مسئله هرگز «کلاسیک بودن» نبوده، بلکه زمان‌بندی بوده است.

اگر کتابی سخت و کند است، پیش از آنکه برچسب «خسته‌کننده» بزنید، از خود بپرسید آیا زمانش رسیده است یا نه. به تعویق انداختن یک شاهکار، بی‌احترامی به کتاب نیست؛ شکلی از احترام است، به کتاب و به خودتان.

اگر فهرست «بعداً»ی شما دارد طولانی می‌شود، شاید وقتش رسیده تجربهٔ خواندن خود را بنویسید و دربارهٔ کتاب‌ها یادداشت بسازید. در نویسپار (nevispar.ir) می‌توانید ایده‌ها و یادداشت‌های پراکنده‌تان را به متنی منظم تبدیل کنید؛ نمونه‌های بیشتر در بلاگ نویسپار در دسترس است.
خانم نیک‌نام
نویسنده
خانم نیک‌نام

سلام من نیک‌نام هستم، عاشق کتاب خوندن هستم و با بقیه راجع به کتاب خیلی صحبت می‌کنم. خوشحالم که در نویسپار هستم چون بچه‌های نویسپار اهل کتاب هستند و قدر کتاب را می‌دونند.

← بازگشت به بلاگ