نمایشنامه و فیلمنامه

دیالوگ هم‌زمان سه‌نفره: چرا نشنیدن، عمیق‌ترین لحظهٔ درام را می‌سازد

۱۴۰۵/۰۸/۱۵ · 0 بازدید
دیالوگ هم‌زمان سه‌نفره: چرا نشنیدن، عمیق‌ترین لحظهٔ درام را می‌سازد

یعنی سه نفر در یک اتاق‌اند. هر سه حرف می‌زنند، هیچ‌کدام منتظر تمام‌شدن جملهٔ دیگری نمی‌ماند و هیچ‌کدام هم پاسخی نمی‌شنود. اگر همین صحنه را در زندگی روزمره ببینیم، شاید اسمش را بگذاریم بی‌ادبی یا شام خانوادگیِ موفقی که به دعوا کشیده شده. اما وقتی همان وضعیت روی کاغذ نمایشنامه بازنویسی می‌شود، می‌تواند دقیق‌ترین تصویر از تنهایی آدم مدرن باشد: آدمی که در جمع نشسته و در همان حال با خودش حرف می‌زند.

این مقاله سراغ یکی از فنی‌ترین و در همان حال احساسی‌ترین ابزارهای نمایشنامهٔ معاصر می‌رود: صحنه‌ای که سه شخصیت هم‌زمان سخن می‌گویند و شنیده نمی‌شوند. نه برای شلوغ‌کردن صحنه، بلکه برای آنکه چیزی را بگوید که دیالوگ مرتب و نوبت‌دار هرگز نمی‌تواند.

گفتار هم‌زمان دقیقاً چیست؟

در دیالوگ کلاسیک، دو یا سه شخصیت نوبت می‌گیرند؛ جملهٔ یکی، محرک جملهٔ بعدی است و صحنه مثل مسابقهٔ پینگ‌پنگ پیش می‌رود. در گفتار هم‌زمان، این قاعده شکسته می‌شود. اما شکستن قاعده با آشفتگی فرق دارد. نمایشنامه‌نویسِ حرفه‌ای هم‌زمانی را طراحی میکند: دقیقاً می‌داند کدام واژه روی واژهٔ دیگر می‌افتد، کجا تماشاگر باید یک جمله را از دل همهمه بیرون بکشد و کجا هر سه صدا باید در یک نقطه گم شوند.

سه شکل رایج این تکنیک را می‌توان از هم جدا کرد: هم‌پوشانی کوتاه (جملهٔ یک شخصیت، پیش از پایان جملهٔ دیگری آغاز می‌شود)، گفتار موازی (هر کس دربارهٔ دنیای خودش حرف می‌زند و کسی به دیگری وصل نمی‌شود) و سه‌گانهٔ ناشنوا (سه شخصیت در یک اتاق، اما هر سه در خلأ ارتباطیِ خودشان). شکل سوم است که عمیق‌ترین لحظه‌های درام را می‌سازد، چون در آن، تنهایی نه در تنهاییِ فیزیکی، بلکه در میان جمع نمایش داده می‌شود.

چخوف: سه خواهر، سه ساعتِ متفاوت

آنتوان چخوف را باید آغازگرِ جدیِ این راه دانست. در «سه خواهر» کمتر پیش می‌آید که سه شخصیت در یک گفت‌وگوی کامل و منطقی شرکت کنند. آن‌ها معمولاً از آرزوهای خودشان می‌گویند: یکی از مسکو، یکی از کار، یکی از عشقی که ممکن نیست. تکرار «به مسکو» در دهان چند شخصیت، تبدیل به نوعی هم‌خوانیِ ناشنوا می‌شود؛ همه یک جمله را می‌گویند و هیچ‌کس یک معنای واحد را نمی‌خواهد.

نکتهٔ فنی مهم این است که چخوف صحنه‌هایش را از شرّ «آدم بد» خلاص کرده است. وقتی هیچ شخصیتی مسئولِ بدبختی نیست، درگیری از سطح روابط به سطح ساختار语言 می‌رود: آدم‌ها به این دلیل به هم نمی‌رسند که هر کدام در زمانِ خودشان زندگی می‌کنند. سه شخصیت هم‌زمان حرف می‌زنند، اما در واقع سه نمایشنامهٔ موازی در یک اتاق اجرا می‌شود.

در نمایشنامهٔ فارسی هم اکبر رادی با همین اصل کار کرده است؛ در «شب روی سنگ‌فرش خیس» و بسیاری از آثارش، شخصیت‌ها بیش از آنکه به هم گوش بدهند، به خودشان پاسخ می‌دهند. همهمهٔ گفت‌وگو در رادی تصادفی نیست؛ آهنگِ اختلافِ طبقاتی و ناتوانیِ فهمِ متقابل است.

پینتر، چرچیل، کین: از وقفه تا صدای بی‌صاحب

اگر چخوف هم‌زمانی را در بافتِ طبیعی یک خانوادهٔ روسی جا داد، هارولد پینتر آن را به ابزار قدرت تبدیل کرد. در «خانه‌آمدن» (The Homecoming) صحنه‌هایی هست که سه مردِ یک خانواده هم‌زمان و رویِ حرفِ هم سخن می‌گویند و همین قطع‌کردن‌ها، سلسله‌مراتب را لو می‌دهد. پینتر در دستور صحنه، سه نوع سکوت را از هم جدا می‌کند: سکوت کوتاه، وقفه و سکوت کامل. این تفکیک نشان می‌دهد هم‌زمانی بی‌نظم نیست؛ ضرباهنگی است که نویسنده می‌نوازد.

کاریل چرچیل در «دختران برتر» (Top Girls) در صحنهٔ شامِ رستوران، هم‌پوشانیِ گفتار را با نشانهٔ ویرگولِ مورّب یا خطِ مایل در متن مشخص می‌کند تا کارگردان بداند کدام جمله‌ها باید روی هم بیفتند. همین قرارداد ساده، از همهمهٔ طبیعی، ساختار می‌سازد. و سارا کین در «۴٫۴۸ سایکوز» یک قدم جلوتر می‌رود: صداها حتی صاحبِ مشخص ندارند، چنان‌که سه‌گانهٔ بیرونی به سه‌گانهٔ ذهنی تبدیل می‌شود.

چرا این صحنه از هر مونولوگی عمیق‌تر است؟

  1. تنهایی در حضور دیگری: وقتی کسی جواب نمی‌دهد، تماشاگر ناچار می‌شود تنهایی را نه به‌عنوان وضعیت، بلکه به‌عنوان تجربهٔ زیسته حس کند.
  2. اقتصادِ حقِ حرف‌زدن: در هم‌زمانی معلوم می‌شود چه کسی اجازه دارد جملهٔ دیگری را قطع کند و چه کسی همیشه وسط حرفش قطع می‌شود؛ این خودش یک نمودار قدرت است.
  3. واگذاری معنا به تماشاگر: وقتی سه جمله روی هم می‌افتد، تماشاگر مجبور است انتخاب کند کدام را بشنود؛ و همین انتخاب، او را از ناظر به مشارکت‌کننده تبدیل می‌کند.
  4. چندلایه‌شدن زمان: هر شخصیت در زمانِ خودش زندگی می‌کند؛ هم‌زمانیِ صدای سه نفر، هم‌زمانیِ سه گذشته و سه آیندهٔ متفاوت است.
در این صحنه‌ها هیچ‌کس دروغ نمی‌گوید و هیچ‌کس بد نیست؛ فقط هیچ‌کس نمی‌شنود. و همین، تراژدی را از دامِ اخلاقیات بیرون می‌آورد.

مرزِ باریک میان عمق و شلوغی

بیشتر صحنه‌های سه‌نفرهٔ ناموفق، هم‌زمانی را با پُرصدایی اشتباه می‌گیرند. تفاوت را می‌توان در جدول زیر خلاصه کرد.

معیار هم‌زمانی سازنده هم‌زمانی مخرب
خواست شخصیت‌ها سه خواست متضاد و مشخص سه صدای بی‌هدف
اطلاعات تماشاگر دست‌کم یک جملهٔ کلیدی را می‌شنود هیچ جمله‌ای کامل شنیده نمی‌شود
ضرباهنگ هم‌پوشانی‌ها کوتاه و حساب‌شده‌اند همه مدام روی هم حرف می‌زنند
سکوت سکوت، ضربهٔ پایانی صحنه است سکوتی وجود ندارد

چگونه این صحنه را بنویسیم؟

  • پیش از نوشتن دیالوگ، برای هر شخصیت یک جملهٔ آرزو بنویسید که هرگز در صحنه گفته نمی‌شود؛ همان جمله زیرِ همهٔ حرف‌ها جریان دارد.
  • یک واژهٔ مشترک انتخاب کنید که هر سه نفر جداگانه و با معنایی متفاوت به کار ببرند؛ همان واژه، نقطهٔ برخورد صداهاست.
  • در دل همهمه، تنها یک جملهٔ کامل و شنیدنی بگذارید. تماشاگر آن را به‌عنوان لنگرِ صحنه برمی‌دارد.
  • سکوت را مثل شخصیت چهارم طراحی کنید: جایی همه حرف‌ها را قطع کنید تا وزنِ نشنیدن معلوم شود.
  • صحنه را بلند بخوانید و با سه صدای متفاوت اجرا کنید؛ جایی که معنا گم می‌شود، معمولاً همان‌جایی است که باید کوتاه‌ترش کنید.

در پایان، نتیجه ساده است: صحنهٔ سه‌نفرهٔ هم‌زمان، آزمایشگاهِ نمایشنامهٔ مدرن است. جایی که نویسنده از دامِ دیالوگِ خوش‌ساخت و مؤدب بیرون می‌زند و به تماشاگر اجازه می‌دهد چیزی را بشنود که شخصیت‌ها هرگز نمی‌شنوند. اگر هم‌زمانی با انگیزه و ضرباهنگ نوشته شود، نه شلوغی، بلکه دقیق‌ترین شکلِ گفت‌وگو خواهد بود: گفت‌وگویی که در آن، سکوتِ پاسخ، بلندترین صدا است.

اگر می‌خواهید صحنه‌های سه‌نفرهٔ خود را در متن آزمایش کنید، می‌توانید پیش‌نویس دیالوگ‌ها را در نویسپار (nevispar.ir) بنویسید و نسخه‌های مختلف ضرباهنگ را کنار هم بگذارید. نمونه‌های بیشتری از تکنیک‌های دیالوگ‌نویسی را هم در بلاگ نویسپار بخوانید.
خانم نیک‌نام
نویسنده
خانم نیک‌نام

سلام من نیک‌نام هستم، عاشق کتاب خوندن هستم و با بقیه راجع به کتاب خیلی صحبت می‌کنم. خوشحالم که در نویسپار هستم چون بچه‌های نویسپار اهل کتاب هستند و قدر کتاب را می‌دونند.

← بازگشت به بلاگ