نکات نویسندگی

نوشتن با محدودیت: درس‌هایی از اُولیپو برای نویسنده‌ای که زیادی آزاد است

۱۴۰۵/۰۷/۲۸ · 7 بازدید
نوشتن با محدودیت: درس‌هایی از اُولیپو برای نویسنده‌ای که زیادی آزاد است

«هرچه آزادتر باشم بهتر می‌نویسم» جملهٔ معقولی است که اغلب به بن‌بست می‌رسد. رمانی که در دستِ انتشار دارید و سه فصلش نوشته شده، در فصلِ چهارم گیر کرده است؛ مشکلش کمبودِ آزادی نیست، زیادیِ آزادی است. وقتی هر جمله می‌تواند هر چیزی باشد، انتخاب از حالتِ «تصمیم» بیرون می‌رود و به حالتِ «فلج» می‌رسد.

محدودیت پاسخِ همین وضعیت است، ولی نه به‌معنای کمتر نوشتن. یک قیدِ دلبخواه دایرهٔ گزینه‌ها را کوچک می‌کند و در عوض بخشی از ذهن را آزاد می‌کند تا به خودِ جمله فکر کند، نه به انتخابِ بعدی. این جابه‌جاییِ کوچک، تفاوتِ بین یک فصلِ نوشته‌شده و یک فصلِ همیشه‌درحالِ‌شروع است.

در این مقاله اول می‌بینیم این ایده از کجا آمد، بعد چهار خانوادهٔ محدودیت را با نمونه‌های قابلِ اجرا مرور می‌کنیم، پنج تمرینِ فارسی می‌دهیم که هر کدام در یک نشست تمام می‌شود، و در پایان مرزِ روشنِ آن را می‌کشیم: کجا محدودیت موتور است و کجا ترمز. این مقاله دربارهٔ قید است؛ اگر مسئلهٔ شما «چطور شروع کنم» است نه «چطور انتخاب کنم»، ابزارِ مناسب در نقشهٔ روش‌های غیرمرسومِ نویسندگی فهرست شده است.

اُولیپو چیست و چرا نویسنده‌ها دورِ هم جمع شدند

انجمنِ اُولیپو را ریمون کنو و فرانسوا لولیونه در سال ۱۹۶۰ بنیاد گذاشتند. نامش کوتاه‌شدهٔ «کارگاهِ ادبیاتِ بالقوه» است و همین نام، برنامهٔ کارشان را لو می‌دهد: ادبیات را مثل یک سازِ کوک‌شدنی ببینید که با قاعده‌های تازه می‌شود آن را از نو آزمود. قاعده از قبل معلوم است؛ بعد نگاه می‌کنید متن چه می‌شود.

نکته‌ای که اغلب اشتباه فهمیده می‌شود این است: اُولیپو مکتبی نبود که بخواهد نوشته‌ها شبیهِ هم شوند. اعضایش سبک‌های کاملاً متفاوتی داشتند و تنها وجه اشتراکشان روش بود. یعنی محدودیت لحن را تعیین نمی‌کند؛ فقط مسیرِ رسیدن به جمله را عوض می‌کند. اگر قیدِ شما به لحنی تحمیل‌شده و بی‌جان رسید، قید را بد انتخاب کرده‌اید، نه اینکه محدودیت بد باشد.

تفاوتِ این روش با نسخهٔ امروزی‌اش در همین جدیت است. بیشترِ ما محدودیت را به‌عنوان تنبیه می‌شناسیم: کلمهٔ ممنوع، جملهٔ کوتاه‌تر، حذفِ توضیح. اُولیپو آن را به‌عنوان ابزارِ کشف می‌دید، چیزی که به‌کمکِ آن به جمله‌هایی می‌رسید که در حالتِ آزاد هیچ‌وقت سراغشان نمی‌رفت.

لیپوگرام و درسِ پرک

مشهورترین دستاوردِ اُولیپو رمانِ ژرژ پرک است، La Disparition، که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد و در سراسرِ آن حرفِ «e» به کار نرفته است. چنین متنی را لیپوگرام می‌نامند: نوشته‌ای که یک حرفِ مشخص در آن غایب است. در فرانسه این کار سنگین است، چون «e» در حرفِ تعریف، در جمعِ مؤنث و در بخشِ بزرگی از صرفِ فعل‌ها حاضر است.

درسِ پرک اما «حرف حذف کنید» نیست. درسش این است که محدودیت، واژگانِ پیش‌فرضِ نویسنده را از دور خارج می‌کند و آدم مجبور می‌شود به سراغ ساختارهایی برود که در حالتِ عادی سراغشان نمی‌رفت. هر نویسنده‌ای یک انبارِ جملهٔ آماده دارد؛ محدودیت درِ آن انبار را می‌بندد و شما ناچار می‌شوید از نو بسازید. همان ساختنِ از نو، لحنِ تازه است.

خبرِ خوب این است که شما لازم نیست رمانِ کامل بنویسید. یک صفحه لیپوگرام کافی است تا اثرش را روی جمله‌سازیِ آن روز ببینید. متنِ حاصل معمولاً منتشرشدنی نیست و این ایرادی ندارد؛ هدف، گرم کردنِ دست است با مسیری که همیشه نمی‌روید.

محدودیتِ ساختاری: تعداد، طول، زمانِ دستوری

ساختاری‌ترین خانوادهٔ قیدها همان‌هایی هستند که به شکلِ جمله دست می‌زنند، نه به معنای آن. چهار نمونهٔ عملی برای فصلِ گیرکردهٔ آن رمان:

نوعِ قیدنمونهٔ اجراییچه چیزی را مجبور می‌شوید ببینیدخطر
تعدادِ جملههر پاراگراف دقیقاً سه جمله: ادعا، مثال، نتیجهجمله‌های پرکننده و توضیحِ اضافی حذف می‌شوندپاراگراف‌ها به فرمول شبیه می‌شوند
طولِ جملههیچ جمله‌ای بیشتر از دوازده کلمه نباشدجمله‌های چندلایه که معنایشان گم می‌شودلحن تیک‌تیک و کودکانه
زمانِ دستوریکلِ فصل در زمانِ حال، حتی اگر روایت گذشته استجاهایی که از صحنه فرار می‌کنید و خلاصه می‌دهیدحسِ مصنوعی بودن در متنِ بلند
تعدادِ منبعهر بخش حداکثر سه منبع، نه بیشترانبار کردنِ نقل‌قول به‌جای استدلالمتن بی‌پشتوانه می‌شود

محدودیتِ زمانِ دستوری از همه زیرکانه‌تر است. وقتی نمی‌توانید به گذشته بروید و توضیح بدهید، مجبور می‌شوید صحنه را نشان بدهید. بیشترِ فصل‌های گیرکرده، پر از توضیحِ چیزی هستند که باید نمایش داده می‌شد؛ این قید همان توضیح‌ها را از دسترس خارج می‌کند.

محدودیتِ واژگانی: حرفِ ممنوع و واژهٔ ممنوع

در فارسی، حذفِ یک حرف کارِ دشوار ولی ممکن است. یک پاراگراف دربارهٔ صحنهٔ اولِ رمان بنویسید که در آن حرفِ «ر» نباشد. به‌جای «مردی با کتِ خاکستری وارد شد و به پنجره نگاه کرد» باید دنبالِ فعل و اسمِ دیگری بگردید و همان گشتن، جمله را از کلیشه بیرون می‌آورد.

نسخهٔ آسان‌تر و برای کارِ روزمره مفیدتر، واژهٔ ممنوع است. فهرستی از پنج واژه بردارید که خودتان زیاد به کار می‌برید و در متن‌تان هیچ چیز نمی‌گویند: «چالش»، «فضا»، «جامعه»، «توسعه»، «تجربه». یک صفحه بنویسید که هیچ‌کدام در آن نباشد. بلافاصله می‌بینید که پشتِ آن واژه‌ها چه چیزی پنهان بود؛ معمولاً یک ادعای دقیق‌نشده.

یک قیدِ سادهٔ دیگر هم امتحان کنید: حذفِ صفت و قید. فقط اسم و فعل. متن بی‌آرایه معمولاً خسته‌کننده می‌شود، ولی وقتی دوباره صفت‌ها را برگردانید، فقط صفت‌هایی می‌مانند که واقعاً کاری می‌کنند. این تمرین بیشتر از هر توصیهٔ «محکم بنویس» به سبک کمک می‌کند.

محدودیتِ روایی: همه‌چیز از یک اتاق

در روایت، قید می‌تواند به جای جمله به ساختار دست بزند. کلاسیک‌ترینش این است: کلِ صحنه از یک اتاق بیرون نرود. راوی فقط چیزی را می‌داند که در آن اتاق می‌بیند، می‌شنود و بو می‌کند. هر اتفاقِ بیرونی باید از راهِ یک صدا، یک تماس، یا حرفِ کسی که وارد می‌شود به اتاق برسد.

اثرِ این قید فوری است: توضیحِ بیرونی حذف می‌شود و جزئیاتِ حسی جای آن را می‌گیرد. برای فصلِ چهارمِ آن رمان، همین یک قید اغلب کافی است تا معلوم شود داستان اصلاً در همین اتاق اتفاق می‌افتد یا نه. اگر بعد از یک صفحه احساس کردید اتاق تنگ است، یعنی قید کارِ خودش را کرده و شما ساختارِ واقعیِ فصل را دیده‌اید.

نسخهٔ دیگرش برای متنِ غیرداستانی: هر بخش فقط با یک شیء یا یک صحنه شروع شود و تا پایانِ بخش همان لنگر بماند. این کار جلوی پریدن‌های ذهنی را می‌گیرد که خواننده را خسته می‌کند.

محدودیت در نوشتهٔ غیرداستانی و کپی

این روش مخصوصِ ادبیات نیست. در متنِ غیرداستانی، بزرگ‌ترین دشمن وضوح، آزادیِ توضیح دادن است: هر جمله می‌تواند یک «یعنی» یا یک پرانتز به خودش اضافه کند. سه قیدِ زیر بیشترین اثر را دارند:

  • هیچ جملهٔ توضیحی بعد از مثال. مثال را بنویسید و رد شوید؛ اگر مثال به توضیح نیاز دارد، مثال بد است.
  • یک ایده در هر بخش. اگر بخش دو ایده دارد، دو بخش است. این قید همان چیزی است که ساختار را از قبل تعیین می‌کند.
  • بدونِ صفتِ ارزیابی. «قوی»، «عالی»، «بینظیر» را حذف کنید و بگذارید عدد یا نمونه کارِ توصیف را بکند.

در متنِ تبلیغی و صفحهٔ محصول هم منطق یکی است: قیدِ «بدونِ هیچ ادعای کلی» شما را مجبور می‌کند به جای «کیفیتِ بالا» بنویسید دقیقاً چه چیزی، برای چه کسی، در چه موقعیتی. اینجا محدودیت از محدودیتِ ادبی سخت‌گیرتر است، چون خواننده هیچ حوصله‌ای برای رمزگشایی ندارد.

پنج تمرینِ فارسی

هر پنج تمرین در یک نشستِ کوتاه تمام می‌شوند و به متنِ در دستِ شما وصل‌اند، نه به موضوعی دلبخواه:

  1. لیپوگرامِ کوتاه. ده دقیقه، یک پاراگراف از صحنهٔ اولِ رمان، بدونِ حرفِ «ر». هدف: کشفِ جمله‌هایی که همیشه از همان راهِ همیشگی می‌سازید.
  2. سه جملهٔ ثابت. پانزده دقیقه، صفحهٔ اولِ فصلِ گیرکرده را بازنویسی کنید؛ هر پاراگراف دقیقاً سه جمله. هدف: پیدا کردنِ جمله‌های اضافی.
  3. واژهٔ ممنوع. ده دقیقه، فهرستِ پنج واژهٔ بی‌مصرفِ خودتان را بنویسید، بعد یک پاراگراف بدونِ آن‌ها. هدف: رسیدن به ادعای دقیقِ پشتِ واژهٔ کلی.
  4. یک اتاق. بیست دقیقه، همان صحنه را فقط با آنچه در اتاق دیده و شنیده می‌شود بنویسید. هدف: تشخیصِ اینکه چقدر از فصل واقعاً نمایش است و چقدر خلاصه.
  5. زمانِ حال. پانزده دقیقه، یک صفحه از همان فصل را در زمانِ حال بازنویسی کنید و بعد مقایسه کنید کدام جمله‌ها زنده‌ترند. هدف: جدا کردنِ روایتِ واقعی از گزارش.

اگر وقتِ فقط یک تمرین را دارید، تمرینِ چهارم را انتخاب کنید. محدودیتِ اتاق بیشتر از بقیه لرزه به ساختار می‌اندازد و برای رمانی که فصلش گیر کرده، معمولاً همان چیزی است که تصمیم را از شما می‌گیرد.

کِی محدودیت به کار می‌آید و کِی خفه می‌کند

محدودیت وقتی درست کار می‌کند که متن شما «عمومی» شده باشد: جمله‌ها درست‌اند ولی هیچ‌کدام مالِ شما نیستند، یا در انتخابِ بین دو راه مانده‌اید و هر دو یک‌قدر خوب‌اند. در این دو حالت، قید تصمیم را از دستِ شما می‌گیرد و همین، شروع را ممکن می‌کند.

سه نشانهٔ اینکه قید خفه‌تان کرده است: اول، بیشترِ وقتِ نشست را صرفِ شمردن و چک کردنِ قید می‌کنید نه نوشتن. دوم، جمله‌ها برای رعایتِ قید لنگ می‌زنند و مجبورید به خواننده توضیح بدهید که چه کار کرده‌اید. سوم، قید به هدف تبدیل شده: ده تمرینِ تمام‌شده دارید و هیچ متنِ کامل‌شده‌ای ندارید.

در این حالت‌ها سه راه دارید: قید را سست کنید (سه جمله به «حداکثر چهار جمله»)، قید را عوض کنید، یا کلِ محدودیت را کنار بگذارید و یک نشستِ آزاد بنویسید. اگر برعکس، متنِ آزادتان دوباره بی‌رنگ شد، همین روش برمی‌گردد؛ چرخهٔ محدودیت و رهاسازی، خودش یک سیستمِ کار است. برای وقتی که مسئله اصلاً انتخاب نیست بلکه گیرِ کامل است، روشِ دیگری لازم دارید که در راهبردهای مورب و محرکِ تصادفی آمده است، و برای گرم کردنِ روزانه پیش از هر قیدی، نوشتنِ آزاد و صفحه‌های صبحگاهی مکملِ طبیعیِ همین مقاله است.

یک قاعدهٔ آخر که به کارِ انتشار مربوط است: قید باید در خواندنِ نهایی دیده نشود. اگر خواننده بفهمد قاعده‌ای در کار بوده و به آن فکر کند، تمرکزِ او از متن به ترفند منتقل شده است. محدودیت ابزارِ ساخت است، نه چیزی که به خواننده ارائه می‌دهید.

وقتی قید جای تصمیم را گرفت و فصلِ گیرکرده راه افتاد، کارِ اصلی نوشتنِ پیوسته است؛ نویسپار همان‌جا به کار می‌آید: نوشتنِ فصل‌به‌فصل با ساختارِ روشن و ویرایشی که خودتان انجام می‌دهید.

خانم نیک‌نام
نویسنده
خانم نیک‌نام

سلام من نیک‌نام هستم، عاشق کتاب خوندن هستم و با بقیه راجع به کتاب خیلی صحبت می‌کنم. خوشحالم که در نویسپار هستم چون بچه‌های نویسپار اهل کتاب هستند و قدر کتاب را می‌دونند.

← بازگشت به بلاگ