نکات نویسندگی

«قانون جزئیات بی‌فایده»: چرا تولستوی بی‌اهمیت‌ترین چیزها را ثبت می‌کند

۱۴۰۵/۰۸/۰۸ · 2 بازدید
«قانون جزئیات بی‌فایده»: چرا تولستوی بی‌اهمیت‌ترین چیزها را ثبت می‌کند

راستش «جنگ و صلح» پر از چیزهایی است که هیچ کاری نمی‌کنند. لای مویی روی لبِ شاهزاده‌خانمِ کوچک، دست‌های سفیدِ اسپرانسکی، آناناسِ تازه در شامِ باشگاه انگلیسیِ مسکو و بوی ادکلانِ سرِ طاسِ شاهزاده واسیلی. هیچ‌یک از این‌ها گره‌ای را باز نمی‌کند و هیچ‌یک دو فصل بعد به کار نمی‌آید. با این حال اگر همین جزئیاتِ ظاهراً زائد را برداریم، کتابی می‌مانَد درست و منظم، اما مرده.

این مقاله دربارهٔ چیزی است که می‌توان نامش را گذاشت «قانون جزئیات بی‌فایده»: چرا نوشتنِ آن چیزهایی که به طرح خدمت نمی‌کنند، بیش از هر تکنیک دیگری حسِ واقعیت می‌سازد؛ و چطور همین قانون را در متن خودمان به کار ببریم، بی‌آنکه به توصیف‌های پرحرف بلغزیم.

قانون جزئیات بی‌فایده چیست؟

چخوف قاعده‌ای دارد که هر کارگاه داستان‌نویسی آن را از حفظ است: اگر در پردهٔ اول تفنگی به دیوار آویزان است، در پردهٔ سوم باید شلیک کند. این قاعده اقتصادِ روایت را یاد می‌دهد؛ هر شیء باید بدهی‌اش را بپردازد و هر جمله بارِ خودش را بکشد.

تولستوی تقریباً خلافِ این کار می‌کند. او ده‌ها شیء را به دیوار می‌آویزد و هیچ‌کدام را شلیک نمی‌کند؛ چون در خانهٔ واقعی هم بیشترِ اشیا هرگز شلیک نمی‌شوند. اگر تمام اشیای صحنه بدهی‌شان را بپردازند، آن صحنه شبیه اتاقِ فرار یک معما میشود: مرتب، هوشمند و کاملاً مصنوعی.

اگر تفنگی به دیوار آویزان است و هرگز شلیک نمی‌شود، شاید آن خانه واقعاً خانه هست.

این تعریفِ منفی کارِ مثبتی انجام می‌دهد: خواننده بی‌آنکه بداند، از جزئیاتِ بی‌مصرف نتیجه می‌گیرد جهانی که پیش رویش است، مستقل از طرح وجود دارد. نابوکوف در درس‌گفتارهایش از «نوازشِ جزئیات» می‌گفت و آن‌ها را نشانهٔ اصالتِ اثر می‌دانست. تولستوی اما یک قدم جلوتر می‌رود: جزئیاتش فقط دقیق نیستند، بی‌مصرف هم هستند.

دست‌ها، لب‌ها و بدن‌هایی که پیش از دیالوگ حرف می‌زنند

تولستوی شخصیت‌ها را اغلب با بدنشان معرفی می‌کند، نه با اخلاقشان. شاهزاده‌خانمِ کوچک پیش از آنکه یک جمله بگوید، با لبِ کوتاه و لای مویی که رویش روییده شناسانده می‌شود؛ جزئیاتی که بعداً هیچ نقشی در سرنوشت او بازی نمی‌کند، ولی او را از یک «همسر باردارِ اشرافی» به زنی بدل می‌کند که می‌توان در سالن پذیرایی از کنارش گذشت.

دست‌ها در این رمان تقریباً همیشه زودتر از زبان حرف می‌زنند: دست‌های سفید و نرمِ اسپرانسکی همراه با خندهٔ زیرِ گوشش، دست‌های کوچک و سفیدِ ناپلئون که پیوسته در حال گرفتن چیزی‌اند، و دستِ چاق و زخم‌خوردهٔ کوتوزوف روی نقشهٔ فِیلی. هیچ‌یک گره‌گشا نیست؛ اما خواننده بی‌آنکه توضیحی خواسته باشد، از آن‌ها نتیجه‌ای می‌گیرد که دیالوگ هرگز نمی‌گوید.

پیرِ عینک‌به‌دست و شال و کفش‌های ناتاشا در نخستین بالم نیز همین کار را می‌کنند. تولستوی به‌جای نوشتنِ «ناتاشا بی‌تجربه بود»، آشفتگیِ لباس و دست‌پاچه‌شدنِ او را می‌چیند؛ پرهیاهوترین اعترافِ دختری نوزده‌ساله همین جزئیاتِ کوچک است.

سرِ میز: غذا به‌مثابهٔ سند

شامِ باشگاه انگلیسی برای باگراتیون یکی از بهترین نمونه‌هاست. تولستوی منو و آیینِ پذیرایی را با دقتِ یک دفتردار ثبت می‌کند: آناناسِ تازه در مسکوِ برفگرفته، بشقاب‌هایی که همان لحظه عوض می‌شوند، پیرمردی که به مهمان‌ها تکلیف می‌کند چه بخورند. هیچ‌یک پیش‌برندهٔ داستان نیست؛ کارشان چیز دیگری است: ثروت، آداب و اضطرابِ طبقاتی را به چیزی خوردنی و محسوس بدل می‌کنند.

در صحنه‌های نبرد هم غذا غایب نیست. سربازها در بحبوحهٔ عقب‌نشینی به چای و نان و قمقمه فکر می‌کنند؛ کسی چیزی می‌جود، کسی به کوله‌اش دست می‌برد. همین جزئیاتِ بی‌اهمیت، جنگ را از نقشهٔ ستاد به میدانی با خاک و عرق و گرسنگی تبدیل می‌کند. آنجا که توضیحِ استراتژیک ذهنِ خواننده را قانع می‌کند، نانِ خشک و شور، دلِ او را.

مرزِ باریک: از جزئیات بی‌فایده تا حشو

بی‌فایده به معنای بی‌ربط نیست. اگر جزئیات چنان انبوه شود که خواننده نتواند تشخیص دهد چه چیزی مهم است، کارکردش منفی شده است.

نوع جزئیاتکارکردنمونه
کارکردی (تفنگ چخوف)پیش‌بردن یا گره‌گشایینامه‌ای که در جیب می‌مانَد
نمادینمعناسازی و طنزکیک عروسیِ وصف‌شده در «مادام بواری»
بی‌فایدهساختن حسِ وجودِ جهانلای موی روی لبِ شاهزاده‌خانم کوچک
حشوهیچفهرست مبلمان و رنگ دیوار

هنری جیمز رمان‌های روسی را «هیولای شل و ول» خواند؛ شاید ایرادش همین اسراف بود. اما همان اسراف، «جنگ و صلح» را به متنی زیسته بدل می‌کند. تفاوت در جهتِ جزئیات است: جزئیاتِ بالزاک محیط را توضیح می‌دهد، جزئیاتِ تولستوی فقط حضور دارد.

سه آزمون پیش از نگه‌داشتنِ یک جزئیات

برای نویسندهٔ امروز، این قانون سه پرسش عملی دارد:

  • آزمون حس: آیا خواننده می‌تواند آن را ببیند، بشنود، بو کند یا در دهانش حس کند؟ جزئیاتِ انتزاعی بی‌فایده نمی‌شوند، فقط مبهم می‌شوند.
  • آزمون دست: آیا شخصیت با آن جزئیات کاری می‌کند؟ لیوانی که برداشته می‌شود، شالی که جابه‌جا می‌شود، چاقویی که تیز نیست — همین‌ها جملهٔ توصیفی را از گزارشِ بی‌جان جدا می‌کند.
  • آزمون فراموشی: آیا لازم است خواننده آن را به یاد بسپارد؟ اگر نه، مسیر درست است؛ جزئیات بی‌فایده هرگز کلید داستان نیست و این تمامِ برکتِ آن است.

یک قاعدهٔ تکمیلی هم هست: جزئیات بی‌فایده را فقط یک بار بیاورید. اگر آن شال یا لای موی لب در سه صحنه تکرار شود، تبدیل به نماد می‌شود و از آن لحظه کارکردی پیدا می‌کند که دیگر بی‌فایده نیست.

نتیجه‌گیری

تولستوی با ثبتِ چیزهایی که به داستان خدمت نمی‌کنند، به خواننده اطمینان می‌دهد جهانی که ساخته، پیش از او هم وجود داشته و پس از او هم ادامه دارد. برای نویسندهٔ امروز، درس عملی ساده است: پیش از آنکه جزئیاتی را حذف کنید چون «به کار نمی‌آید»، بپرسید آیا حذفش جهانی را که ساخته‌اید خالی می‌کند یا نه. اگر پاسخ مثبت است، آن جزئیات بی‌فایده، ضروری‌ترین بخشِ متن است.

اگر می‌خواهید همین تمرین را روی متن خودتان انجام دهید، نویسپار می‌تواند پیش‌نویس اولیه را بسازد و شما با ویرایشِ جزئیاتِ انسانی، حسِ واقعیت را به آن برگردانید. برای مطالعهٔ بیشتر دربارهٔ تکنیک‌های توصیف و ویرایش، بلاگ نویسپار را دنبال کنید یا ساختِ کتاب بعدی‌تان را در نویسپار (nevispar.ir) شروع کنید.
نوید
نویسنده
نوید

من نوید هستم؛ عاشق نویسندگی و کتاب‌خونی. همیشه دوست داشتم کتاب بنویسم، حالا با نویسپار خیلی خیلی کتاب می‌نویسم.

← بازگشت به بلاگ